زندگي من، مجموعاً، عبارت است از چندين برنامهي پنج ساله. هميشه كاري را شروع ميكردهام و به اوج ميرساندهام و آخر پنج سال درهم ميريخته؛ هر بار از سر:
از اول نوجوان تا 28 مرداد 32 و سقوط دكتر مصدق و آغاز ديكتاتوري، پنج سال.
از اين دوره تا تشكيل نهضت مقاومت ملي مخفي، كه از 1337 به هم خورد و دستگير شديم، پنج سال.
از 38 تا 43، در اروپا پنج سال.
از 43 تا 48، دورهي خاص آوارگي و زندان و مقدمهچيني و زمينهسازي دانشكده، پنج سال.
دورهي كنفرانسهاي دانشگاهها و ارشاد، پنج سال، تا 51.
پس از آن، زندان و خانهنشيني و خفقان پنج سال.
نام
نامم را پدرم انتخاب کرد!
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!
دیگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد…
تنها
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم
تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند
طعم توفيق را مي چشاند
و چه تلخ است لذت را «تنها» بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست «تنها» خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند
ياد «تنهايي» را در سرت زنده ميكند
«تنها» خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
» تنها» بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج «تنهايي» را احساس کردم
پدر مادر, ما متهمیم
من آمده ام به نمایندگی از این طبقه تحصیل کرده بی دین
نه تنها بی دین و بیگانه با دین شما.
بلکه بیزار از دین و عقده دار نسبت به مذهب و فراری
که به هر مکتبی
به هر شعاری و به هر فلسفه دیگری متوسل می شود
و پناه می برد از ترس مذهب شما!
…
روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد
اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم
تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،
نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه
پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم
دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
نان
مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،حرفت را من می زنم.
فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم،حرفت را هم من می زنم
و تو فقط برای من کف بزن.اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.
اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،اماّ آن حرفی را که ما می گوییم بزن.
نه بزرگ!
خدایا میدانم که اسلام پیامبر تو با نه آغاز شد
«لا اله الا الله»
مرا ای فرستاده محمد
به اسلام آری بی ایمان گردان